مگنولیا

Friday, January 04, 2008

گیجم

یه حس گنگ و گیج کننده و مزخرف و مبهم و عجیب و گاهی ترسناک گاهی دلهره آور داره تو تمام وجودم وول وول می زنه...
چرا من هر وقت می بینمش این همه حس با هم دارم هر وقت نمی بینمش فقط تنفر دارم؟؟ اصلا ً چرا من تنفر رو حس کردم؟؟؟ چرا باعث شدم این حس بیاد تو وجودم؟؟؟ من که اینطوری نبودم... من که همه رو دوست داشتم و زود می بخشیدم...

پس چرا الان................؟؟؟؟

Friday, December 28, 2007

این مملکت چی داره تو غذاهاش که منو بیچاره کرده؟؟؟
از زمانی که می رسم ایران تا زمانی که سوار هواپیما می شم برگردم تـــمـــام سلول های (اگه یکی ازپسرهای اکیپ اینجارو می خوند الان می گفت حالا دو تا سلول داره چه پزی میده : دییییییییی) مغزم فرمان خوردن می ده و به خوردن فکرمیکنم .شیرینی دانمارکی گاندی و پیراشکی پوپک و گاتا خوشمزه تو ویلا با کافه گلا سه اش و بستنی رنگی رنگی لادن و میکادو اونجایی که مامان ثمین می گیره و اون شیرینی خوشمزه ها که مامان بهار مخصوص من می گرفت و خلاصه هر جایی یه هیجانی... بعد نه که یه دونه بخورما با هر لیوان چایی به تعداد قلپ هایی که چایی ِ تموم شه یه دونه می خورم و وقتی اینا باشه ترجیح می دم تو پارچ چایی بخورم. بعد یه ریز میوه و غذا و رستوران و کافی شاپ ... از ایران که دارم برمیگردم دو سه کیلو لاغر شدم.
بعد می رسم اینجا دیگه شیرینی تقریبا ً کم می شه و رستوران می شه ماهی یه بار و همه چی نرمال می شه و غذا از خونه و شیرینی از خونه و عصرها یه کافی... بعد در عرض یه ماه یهو دو سه کیلو میرم بالا... البته یه مدلی ِ چاق شدنش. اونقد که تو هیکل آدم معلومه ترازو نشون نمی ده ولی همش هر کدوم از لباس های قبلم رو می پوشم حالم گرفته می شه. دیشب به مامانم می گم به جز ورزش راهی وجود نداره واسه لاغر شدن؟؟؟( خداییش ورزش خیلی سخته! هر سری می گم ورزش می کنم سه روز بیشتر نمی شه اونم روزی ده تا پونزده دقیقه!!!) مامانم هم گفت نـــــــــــــــــــــــه ورزش وغذای کم هر دو باهم... خب البته چون امروز قرار بود مهمون داشته باشیم و کنسل شد و من کلی بامیه خریده بودم و همش موند واسه خودمون با چایی و بامیه خودم رو خفه کردم... راستش الان فهمیدم مشکل از کجا شروع شداااااااااااا از اینکه من از وقتی اومدم اینجا چایی خور شدم (توجیه جیگری بودا!)
چند وقتیه تقریبا ً حوصله اکثر بچه های اینجا رو ندارم. خیلی بد شدم. قبلا ً با انرژی و حوصله وقت می ذاشتم زنگ بزنم و برنامه بذارم و معاشرت کنم و ... الان اصلاً. هر کی زنگ زد کلی استقبال میکنم ولی خودم پیشقدم نمی شم. انقد سر این برنامه گذاشتن ها همه از دستم ناراحت شدن و رفتن تو قیافه و وقتی کلی دویدم دنبالشون که چی شده اینطوری که اون بار که برنامه گذاشتی واسه فلانی روزش رو عوض کردی واسه من نه و به اون که من خوشم نمیاد گفتی بیاد و ...... یه مدت کلی غصه می خوردم که کسی ناراحت نباشه و معذرت خواهی و دنبال کردن ماجرا ولی بعد دیدم یه عده دوست دارن اینطوری کنن بعد یه مدت این نوع رابطه واسه من می شه خداحافظ شما!!! یا یه سری یه حرکت های عجیب قریب می کنن (مخصوصا ً در رابطه با پسرها!) که اعصابم رو خرد می کنه. بعضی اوقات می شینم فکر می کنم می بینم چند تا دوست دارم که مطمينم واقعا ً براشون مهمم و من رو کامل می شناسن و می دونن که کرم ندارم و از رو قصد و واسه اذیت کردن کاری نمی کنم و اگه دلخوری پیش میاد میان می گن که سری حل شه و با بودن باهم کــــــــــــــــــــــــــــلی کیف می کنیم... خب خوبه دیگه...
خدایا مرســـــــــــی...
نمی دونم چی شده که من همش خوابم میاد و شب ها ساعت 10 غش می کنم!!! خیلی بده هــــــــــــــا! چطوری با این وضع می خوام ترم جدید رو شروع کنم نمی دونم!

Monday, December 24, 2007

آخه یه آدم انقد می تونه پر حرف باشه؟؟؟

بنده شدیدا ً دارم با تعطیلاتم وخرید کردن عشق می کنم. البته بسی عذاب وجدان از این همه خرج تو دلم ِ ولی امان از این همه هیجانات تو مغازه ها!!! مخصوصا ً که مامانم هم مظلوم شده هیچی نمی گه. فکر کنم بیشتر دلش واسم می سوزه که داره میره ایران و منو تنها می ذاره منم بی جنـــــــــبه آی سواستفاده ای می کنم بیا و ببین. البته همه چی به این آرومی هم نمی مونه ها یهو همچین صداش در میاد من سکته کنم. هر از گاهی می گه بست نیست؟؟؟؟؟؟؟ منم یه کم متفکر نگاش می کنم می گم نــــــــه!!! آخه اینم سوال؟؟؟ من اگه بودم می زدم در ِ ... بچه ام می گفتم بــــــــــســـــــــــه!!! ولی کیف دارررررررررررررررره.
مامانم سه روز پیش که من بیرون بودم با خواهرم حرف زد و ییهـــــو دو تایی با هم تصمیم گرفتن که مامانم بره ایران. تصمیم همچین قطعی بود که بلیط هم رزرو کردن. وقتی اومدم شــــــوک! البته من از اولم گفتم هر جور مامانم تصمیم بگیره من ا ُ کی ام. مسلما ً حاضر نیستم ببینم چشماش قرمز ِ و گریه کرده و دلش تنگ ِ و نمی خوابه و هی زرت و زرت لاغرتر می شه. ولی آآآآآآآآآآآآآآی که وقتی فکرش رو می کنم دلم می گیره. همیشه از تنهایی متنفر بودم. فک کن در خونه رو باز کنم شب بیام تو خونه همه جا تاریک و ساکت هیچ کس نباشه باهاش حرف بزنم و مخش رو بخورم تنها یه چیزی گرم کنم (اوج خوشبختی ِ اگه چیزی تو یخچال باشه!) و بخورم و حموم و بعدم واسه فرار از تنهایی لالا... واااااااااااااااااااااااااااااااااای نمی خوام فکرش رو بکنم. در همین حد فکرش کافیه که یهو بغضم بترکه. اونم من که همیشه پیش مامانم بودم (البته باز هم پیش اومده که من اینجا باشم و اون ایران ولی هیچ وقت تنها نبودم!) ولی از زمانی که خواهر هام ازدواج کردم من و مامانم با هم بودیم و من بهش وصل بودم..
تابستون دو سه هفته قبل اینکه برگردم کانادا طی یه اقتدامات شوک برانگیز رفتم آرایشگاه و گفتم موهام رو کوتاه کنه و برام چتری بذاره! به جز اهالی منزل که چندان استقبال نکردن و گفتن شبیه این سگ پشمالوها که چشمشون دیده نمی شه شدم (تنها کسایی که همه جوره من رو می بینن چه مو درست شده ام چه وقتی از حموم میام و با موهای خیس می خوابم و صبح خوشگل می شم!) بقیه همه کلی تشویقم کردن که خیلی بهت میاد و جیگر شدی و نذار بلند شه و ... خب خود منم کلی با قیافه جدیدم حال کردم!!! یکی از خوبیهای چتری اینه که ابروهات هر چقدر افتضاح باشه معلوم نمی شه و می تونی هنوزم با اعتماد به نفس صاف صاف راه بری . موهای منم که خـــــــوش فرم و لـَخت ِ!!! و اصلاً احتیاج نداره هر روز بدون استثنا سشوار و اتو بکشمش. حالا همه اینا رو گفتم که بگم در قسمت چتری موهام تغییر شیمیایی پیش اومده و دیگه فر نمی شه. همینطوری لخـــــــــــــــــــت و صاف مونده. انقده نگرانشم که نکنه همینطوری بمونه بعد یهو بریزه! حالا ای کاش صاف می شد یه کم پف دار صاف می شد چون حتی کار منم آسون نکرد و حالا مجبورم دو ساعت سشوار بکشم یه کم از این مدل لختش کم شه!
فردای شروع تعطیلی رفتم تولد دوست چینی ام. سه سال و نیمه می شناسمش (از وقتی اومدم اینجا). خیلی جالب ِ این و دوستش انقد احساس مادرانه نسبت به من دارن خنده ام می گیره. همسن هستیم ولی خب چون من یه مقدار بسیار بسیار زیادنسبت به اونا اشکول می زنم در زمینه مسايل مثبت هجده سال! اینا عین بادیگارد اطراف منن که به وقت مبادا کسی چیزی بهم بگه یا چپ نگام کنه یا فکری راجع بهم کنه!!! پارسال رفتیم اونجا بعد دو تا مورد خاص بود که می خواستن بفهمن طرفشون کیه در نتیجه تصمیم گرفتن شجاعت یا حقیقت بازی کنن. اه هر چی در این 22 سال چشم و گوشم بسته بود اون شب باز شد... از دومین سوال رفتن سراغ مسایل ن ا م و س ی و همینطوری بد تر هم می شد. منم به عنوان بی خاصیت ترین شخص موجود تقریباً از بازی بیرون بودم. ولی این دوتا دوستم هی بال بال می زدن کسی سوالی از من نپرسه!!! (آقا ما هم بی ســــــــــــــــــواد!!! سواد انگلیسیمون هم قد نمی داد نصفش رو بفهمیم باید فارسی بازی می کردن ببینم چی به چیه!)
آها داشتم می گفتم این دفعه وسط ها مهمونی بودیم که یکی از بچه های دانشگاه (سیاه پوست ِ ، فکر کنم 20 بیشتر نداره ، هم رشته ای که تا حالا سر کلاس ها ندیدمش و یادم نمی اد از کی و چطوری آشنا شده بودیم و سلام علیک می کردیم! قیافه اش هم به نسبت خوبه!) اومد بشینه کنارم. البته نه کنار ِ کنارها!!! نمی دونم چطوری تنظیم کرد که صاف تو بغل من فرود اومد(رو پام نـَشست ها، کنارم بود ولی یه جوری لم داد که من نتونم تکون بخورم.) من اگه می خواستم به یکی انقد بچسبم موقع نشستن با یه متر فاصله فرود می اومدم و بعدم انقد عقب جلو می رفتم تا بشم مثل این! خداییش تنطیمش فوق العاده بود! البته وسطش من پام رو آوردم تو بغلم جمع کردم که یه کم جمع و جور تر باشم! بعد شروع کرد:
اون: چه خبرا و تعطیلات چه می کنی و چه برنامه ای داری؟؟؟؟
من: هیچی، خوردن و خوابیدن و خرید... هر چی جز درس خوندن!
اون: خب کلا ً تو زندگنیت چه هیجانی داری؟؟؟
من (یه کم فکر!): راستش هیچی... همش که درس و کتابخونه و آخر هفته هم شاید یه شب با دوستام دور هم جمع شیم
اون: کـــــــــام آآآآآآآآآن (خارجکی بودا!) هیجان خطرناک و ریسکی تو زندگیت چیه؟؟؟
من: من اصولن زندگی آروم رو ترجیح می دم.
اون: منظورت اینه که دوست پسر نداری؟؟؟
من: نه... من دنبال رابطه ای هستم که بعدش جدی بشه ، پسر ها اینو نمی خوان در نتیجه ترجیح می دم تا آدم درستش پیدا نشه با کسی نباشم. از اینکه با همه بپرم خوشم نمی یاد...
اون (فکر کنم از شدت شوک نزدیک بود بالا بیاره! والا قیافه اش که اینو می گفت: ...!
من (لاللللللللللللللللللللل و شوک): جواب
اون(قیافه اش بدتر از قبل!) : این عقایدت مربوط به مسایل دینی ِ؟؟؟
من: نه مربوط به مسایل اعتقادی شخص ِ شخیص خودم ِ!
اون: دنبال کسی نیستی؟؟؟
من: ببین من دنبال کسی ام که اینا رو بهش می گم بهم نخنده و اینطوری شوک بهم نگاه نکنه!
اون: منظورت منم؟؟؟
من: ببین تو رده سنی ماها همه مثل تو هستن و این عجیب نیست که اینا واسشون عجیب باشه ولی خب هر کس یه نظری داره و زندگیش رو جوری که می خواد می بره جلو.
اون: یه سوال کنم ناراحت نشیا!!!(کشت انقد سوال کرد بعد می گه ناراحت نشیا!)
اینجا بود که اهالی ریختن اینور حال و همه چی بهم خورد و من از ادامه ی این سوال جواب ها معاف شدم. نمی دونم چرا اون لحظه به فکرم نرسید بگم ببین اینا خیلی شخصی ِ و من دلم نمی خواد جواب بدم. عین آدم های صادق تو دادگاه زرت زرت همه رو جواب دادم... ولی فرداش انقد ِ اعصابم از دست خودم خرد بود! به دوستم که گفتم گفت حالش رو می گیره!!! : دییییییییییییی

برف دوباره شروع شد!!! یا برف یا بارون یا باد یا تگرگ یا بارون یخی یا کوفت باید تو این خراب شده از آسمون نازل بشه وگرنه شب ما صبح نمی شه!!!
این دوستان گرامی بنده همگی همزمان تصمیم گرفتن که تعطیلات خود را در جایی خوش آب و هوا به جز این شهر دوست داشتنی در آمریکا بگذرونن فقط یه نفر مونده که راستش چندان حوصله اش رو ندارم و ترجیح می دم تو جمع باهاش معاشرت کنم و اینطوری شد که من یا خونه ام یا با خودم تک و تنها فروشگاه متر می کنم و باز اینطوری شد که من ایــــــــــــن همه نوشتم!
حس شاعریم گرفت یهو!!! اینکه میگن:
رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
خلاصه به نفعم ِ که هر شب یه کم بنویسم تا اینکه جمع کنم یهو اینجا رو بترکونم...(نمی دونم چی شد یهو این بیت یادم اومد گفتم بنویسمش با خودم حال کنم که هنوز یه شعر یادم مونده!)

یه احساس بد، یه احساس خطر، یه احساس حسادت ، یه احساس عجیب چند روزی ِ تو دلم ِ و دوست نداره بره!!!
می دونم چرا ولی نمی گم چرا! آشنا میاد میره خوبیت نداره :(

Thursday, December 20, 2007

من اومدم : دییییییی

اخـیــــــــــــــش امتحانام تموم شدن. چه حس خوبی ِ وقتی درس ندارم. دلم می خواد همش بخوابم و فیلم ببینم و برم خرید و خلاصه هر کاری جز درس. این ترم شدیدا ً له شدم با درسام. یه درسای سخــــت فاینال هام هم همه پشـــت سر هم. همیشه سر فاینال ها یا وبلاگ نوشتنم می اومد یا یه سریال طنز اومده بود که من هرروز دانلود کنم برم خونه بشینم ببینم ولی امسال هیچ غلطی نکردم و اون 6 و 7 ساعتی هم که خونه بودم فقط ترجیح می دادم بخوابم. چه دلم واسه نوشتن تنگ شده بودا. فقط مشکلم اینه که دوست نداره آشنا اینجا رو بخونه که بتونم هرررررررر چی می خوام بنویسم ولی امان از دهن لق که هنوز وبلاگ ِ ساخته نشده بود به عالم و آدم آدرسش رو دادم.
چند روز پیش در حال درس خوندن شدیداً هوس کرده بودم که ایران باشم بعد ثمین بیاد خونمون عصری ماشین رو برداریم آهنگ خولیو رو بذاریم بلنـــــــــــــدش کنیم بریم آب انار محمد تو نیاوران تو کوچه جلوش پارک کنیم و بریم نفری یه دونه از این معجون هاش رو بگیریم یه کمش رو همون جا بخوریم که نریزه بقیه اش رو ورداریم ببریم موزه حیات وحش سر جای همیشگی خودمون اون بالا بشینیم حرف بزنیم حرف بزنیم درد و دل کنیم بخندیم مسخره بازی در بیاریم بعد هی از شدت انار و لواشک و آلوچه و یخ در بهشت ترش به حالت غش برسیم ولی تا جان در بدن داریم تا قطره ی آخرش رو بخوریم (از هر چی می شه گذشت جز انار و مخلفاتش) بعد بشینیم غروب خورشید رو ببینیم و بیایم خونه... واااااااااااااااااای انقده می خواممممممممممممممممممممممممممممممممممم که حد نداره...
این تابستون که ایران بودم انقدددد بهم خوش گذشت که حد نداره. البته اون اولش یک مقدار بسیار بسیار زیاد ضد حال خوردم و دپرسی و افسردگی و یه ریز عر زدن داشتم که کم کم حالم اومد سر جاش و امتحان و درس و پروژه دوستام هم تموم شد و دیگه ترکوندیم با بچه ها. آخراش که صدای مامانم و بابام در اومد که تو چرا اصلاً خونه نیســــــــــــــــــــتی؟؟ : دیییییی خیلی خوب بود ولی... من بازم می خواااااااااااااااااااام.
من جدیدا ً تصمیم گرفتم به همه بگم شما! فهمیدم تو ایران خیلی خوبه تو دانشگاه همه به هم می گن شما و فامیل هم دیگه رو صدا می کنن بعضیا شدیدا ً بی جنبه ان تا میگی تو یه کم می خندی میان رو سرت سوار می شن... البته منم بی جنبه ام از لحاظ شوخی کردن. نمی دونم چرا نمی تونم خودم رو کنترل کنم با همه زرتی صمیمی میشم و خنده و شوخی بعد یهو طرف جبهه می گیره و میره تو قیافه که آدم حالش خراب می شه. اگه شروع کنم به همه بگم شما تا اینکه دستم بیاد طرف چه طوری ِ اونوقت همش یادم ِ که شوخی نکنم.. اصلاً خودمم نفهمیدم چی نوشتم... شماها فهمیدین؟؟؟
من یه تصمیم دیگه هم گرفتم : دییییی (اینا همه در اثر درس خوندن و فکر کردن وسطش ِ هــــا) یکی از شرایط زندگیم واسه انتخاب طرف مقابلم رو پیدا کردم... اینکه طرف معدلش بین 12 تا 16 باشه... واااااااای که من جدیداً هر کی دور و برم می بینم معدل 18 به بالا داره. اینا هم که یــــــــک بعدی همه چی رو با معدل و نمره ات می سنجن. ایطوری که سلام خوبی؟ درسا خوبه؟؟ نمره هات خوبه؟؟ واسه امتحانت آماده ای؟؟ امتحانت بد شد؟؟ (بد یعنی مثلا ً 19 و 20 نشدی) وااااااای خیلی بد ِ که!!! از امتحان اومدی میگه امتحان بعدیت کی ِ؟ میگم فردا! میگه آماده ای؟؟؟؟ میگم شوخی می کنی؟؟؟؟ میگه نــــــه خب نمی رسی که!!! (خداییش زشت نیست آدم سال سه باشه بعد نمره اش 19 و 20 بشه؟؟؟؟؟؟ اصلا ً ادم باید تو کارنامه اش چند تا 12 و 13 –صددرصد یه دونه زیر ده- داشته باشه تا بشه باهاش معاشرت کرد) خلاصه یه جور چندشی که تا نبینین نمی فهمین من چی می گم... آها یکی دیگه هم هست داره فوق می خونه هر روز میاد خبر می ده که نمره اش 20 شده و استاد ِ کلی کف کرده و این از هی چی دانشجو ِ دکتراس خدا تر ِ و اصلاً کشف نشده بود ِ و مخ عالم ِ و بعد می شینه چند تا درس زندگی واسه مدل درس خوندن و چطوری درس خوندن می ده و یه چند تا هم راجع به نحوه برخورد با دوست دختر یا دوست پسر میده (جــــــــــان خودم اینجاش می خوام عق بزنم!) بعد دودرش می کنی و میره! در ضمن حالش از هر چی ایرانی ِ به هم می خوره و شدیدا ً هم دنبال دختر بلوند ِ کانادایی.
پریروز صبح ساعت چهار از شدت گردن درد از خواب بیدار شدم و همینطوری خشک یه ساعت دراز کشیدم و سعی می کردم بلند شم می دیدم فایده نداره تا اینکه مامانم رو بلند کردم بیاد به دادم برسه. خلاصه پاشدم رفتم دستشویی جلو آینه یهو از حال رفتم از شدت درد. فقط تونستم داد بزنم مامااااااان بیا منو دریاب. مامانم و یاسی دویدن اومدن مامانم می گه تو چرا انقد رنگت پریده (خداییش هر چی فکر می کنم من به این سفیدی و یخی چطوری یکی می فهمه من رنگم پریده نمی فهمم!) بعد دیگه آب و قند و حوله داغ و اینا تا دوباره یک کم خوابم برد. از اون موقع هنوز عین روبات راه می رم و نمی تونم گردنم رو تکون بدم. خیلی درد مزخرفی ِ .
فعلا ً برم آماده شم دارم می رم بیرون. اینجا هم که هوا معتدل بهاری ِ!!!!!!! الان پنج روز ِ همش داره برف میاد و کم کم قرار زیر برف گیر کنیم. ماشین ها که همه جون می دن راه برن و پاتیناژ می کنن تو خیابون. منم که تا زانو تو برفم . باد و برف و دمای زیر منفی ِ بیست هم که نگـــــــــــــــــــــــــــو,نباشه حیف ِ !!!

Wednesday, April 25, 2007

اسباب کشی و مسافرت

پنج روز ِ که امتحانام تموم شده و تابستون من رسما ً شروع شده. وای که چه هیجانی داره وقتی قرار نیست تا 4 ماه دیگه یه کلمه درس بخونم. تازه هیجان اصلی اینه که " من دارم می رم ایران" هـــــــــــــــــــــــورا. کلی هیجان زده ام و هی می شینم فکر و خیال می کنم که چیکار کنم و کجاها برم. الان یه ماه می شه که هر سری با بچه ها دور هم جمع می شیم تمام بحثمون اینه که کدوم رستوران ها بریم (نمی دونم چرا ماها انقد شکم پرستیم که امکان نداره هشتاد در صد حرفامون راجع به میوه و کباب و همبرگر گنده ها و بقیه هیجان ها نباشه) از اکیپ نه نفرمون شش نفر میان ایران و تنها کسی که کل چهار ماه رو می مونه منم. فکر کنم کلی حس صاحبخونه بهم دست بده که هی مهمون برام میاد. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی خـــــــــــــــــــــــــــــــوبه.

الان اینجا حسابی کار ریخته از هر طرف شروع می کنم از یه ور دیگه می زنه بیرون. از یه طرف چمدون جمع کردن ایران یه بساط مزخرفی شده. هر کس میتونه دو تا چمدون ۲۳ کیلویی داشته باشه که من و مامانم با هم چهار تا چمدون داریم(دوتاش رسما ً مال خواهرم و پسرش وشوهرش و بابام ِ... واااااای منم سوغاتی می خوام.فکر کنین این همه چمدون باز می شه هیچ هیجانی واسه من نداره!!!) که داریم باجون کندن می کنیمشون ۲۳ کیلو بعد یکی از ایران یه ا ُ رد جدید می ده یکی از اینجا می گه قربون دستتون من یه بسته کوچک دارم. منم که همش وسایلم زاد ولد می کنه. دست خودم نیست نمی تونم از خیر هیچ کدوم از وسایلم بگذرم. تازه کلی همه رو چیدم وهمه چی اُکی بود ییهو دیدم بــــــــــــــــه تمام تی شرت هام جزو لباس کثیف ها بود و فعلا ً دارن شسته می شن تا من ببینم چی باید از چمدون محترم در بیاد اینا بره جاش( سمنو سوغاتی های شما در میاد تا لباس های من جا شه!دلت رو اصلا ً صابون نزن چون هیچی نداری : دیییی)

از اون یکی طرف جا موند بگم!!! اسباب کشی :( این هفتمین اسباب کشی من تو این سه سال ِ) کاملا ً الان درک می کنم ییلاق و قشلاق چه بساطی داره. منم بهار یه سری اسباب کشی دارم پاییز یه سری. آدم فکر می کنه مگه یه نفر آدم چه قدر وسیله داره ولی آقا زیاد ِِِِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ. فردا یه وَن گرفتیم که همه وسایل رو ببریم خونه یکی از آشناهادر نتیجه الان اینجا عینهو طویله شده. این چند شب هم که تا بیام به بیریخت ترین حالت ممکن قرار اینجا باشیم چون همه وسایل ها رو داریم می بریم. این یعنی من از فردا به حالت افقی قراردراز بکشم پای کامپیوتر.

پریروز با اصرار مامانم رفتم دوچرخه سواری. خیلی باحال بود یاد اون فیلم چند روز ِ سیب نخوردم ولی هنوز نمردم افتادم که براش سیب می چیدن تا دم در که بفرستنش بیرون. مامان منم با کلی کلک و رشوه منو از خونه فرستاد بیرون. کلی تو کف من مونده که چطوری تا این حد می تونم تنبل باشم و از جام تکون نخورم. بهم می گه تو ایران که ممنوع بود و همیشه بساط داشتیم هر روز می خواستی بری دوچرخه سواری و ساعت ها دوچرخه سواری می کردی حالا این جا آزاد ِ باید منتت کنم. اها داشتم می گفتم. خب با خجالت و شرمساری باید بگم بعد ده دقیقه پا زدن احساس می کردم پاهام دارن می ترکن از درد. با خودم گفتم عیب نداره یه ربع میرم یه ربع بر می گردم و همش مقاومت کردم زودتر از یه ربع جا نزنم. خداییش دیگه خیلی بد بود. یه ربع که شد رسیده بودم پشت دانشگاه ولی اون ور رودخونه (پشت دانشگاهمون یه رودخونه هست که هیچ پل و راهی نداره بشه ازش گذشت!) منم شدیدا ً جوگیر گفتم عیب نداره که یه پنج دقیقه دیگه می رم که برسم به جایی که می شه رفت اون ور( می دونستم کجاس) ولی نمی دونستم پنج دقیقه اون ور تر نیست بیست دقیقه اون ور تر ِ. رفتم یه سر تو کتابخونه به بچه ها زدم یه کم فخرفروشی کردم که نه تنها تعطیلم بلکه دوچرخه سواری هم میکنم. بعد موقع برگشتن هم بساطی بود. هر چی پا می زدم نمی رسیدم. دیگه گریه ام گرفته بود که غلط کردم. نیم ساعت دوچرخه سواریم تبدیل شد به یک ساعت و بیست دقیقه. ولــــــــــــــــــــــــــــی خیلی ماه بود. مامانم گفته بود این بار بری دیگه هر روز می خوای بری ولی فکر این رو نکرده بود که دختر ورزشکارش از ناحیه تحتانی عضله هاش بگیره جوری که رو صندلی هم تا دو روز نتونه بشینه! : دییییییییییی

Friday, March 23, 2007

سال نو مبارک

هورا هورا سال نومبارک.
در حالیکه شدیداً حس عید نبود( چهار ساعت قبل عید آدم میان ترم جاوا داشته باشه خیلی بد ِ دیگه!) و همه چی لوس بود طی یک سری عملیات سفره چینی و جینگولی کردن دو سه ساعت قبل عید همچــــــین حسی واسه خودم درست کردم خودم کف کردم!!! از بعد امتحان که رفتم واسه بچه های خواهرم کادو گرفتم. شانـــــــس آوردم باباشون نبود وگرنه عمراً من الان اینجا سالم نشسته بودم! رفتم براشون دو تا سبد پـــــــــــــــــــــر شکلات و آبنبات و پاستیل و اسمارتیز گرفتم. یعنی این دو تا بدون وقفه دو ساعت چرت و پرت خوردن( نصفش هم موند!) و مامانشون با کمال فروتنی هیچی بهشون نگفت. ولی حالی کردم اینطوری کف کردنا! کادوهای خودمون هم کلی خدا بود. یهو دیدم مامانم یه چند تا بلوز آورد گذاشت جلوم که اینا رو کادو کن و شروع کرد تند تند که این از طرف من به تو ِ این از طرف تو به خواهرت و اون یکی از طرف اون به تو و ... منم اینطوری که ا ِوااااااا من که همش رو فهمیدم. خلاصه نشستم خودم همه رو کادو کردم رو همه کاغذها اشتباه نوشتم. از این مدل ها بود که باز می کردیم بعد اعلام می شد که کدوم مال کی ِ.بعد سال تحویل هم زنگ زدیم ایران و با نیمه دیگه خانواده که باهم بودن (بابام و خواهرم و شوهرش و آرش و مادرجونم) حرف زدیم. دلم شدیدا ً تنگ شده برای عید های باهم بودنمون. انقد عید اینجا بد وقتی ِ که نمی دونم کی می شه من باز بتونم عید رو رامسر با همه فامیل باشم. اون لحظه تحویل سال همش یه بغض گنده از دلتنگی تو گلوم ِ. (این چهارمین عید اینجا بود، که باز خدارو شکر مامانم و خواهرم بودن ، دو سال پیش رو که هر دوش رو تنها بودم!)
دلم می خواد امسال یه سال خوب برام باشه و سلامتی اطرافیانم هم از همه چی برام مهم تر ِ.
فردای عید رو هم که تعطیل کردم از صبح رفتم عید دیدنی و علافی خونه فک و فامیل شوهر خواهرم. سه تا کلاس دودر کردم تا به علافیم برسم. بالاخره روز اول فروردین که نمی شه سر کلاس رفت. مخصوصا ً که بعد قرنی هوا آفتابی و تا حدودی بالای صفر بود. الان که هوا شدیدا ً هوای رامسر و همش دلم می خواد بشینم بیرون نفس بکشم هی اکسیژن بخورم.
اه اه بذارین تعریف کنم هفته ی پیش چه واقعه ی هیجان انگیزی برام پیش اومد. مهمونی عید دانشگاه بود و قرار بود ساناز ساعت ده شب بیاد از دم خونه ما با هم اتوبوس بگیریم. وقتی از در خونه رفتم بیرون دیدم حسابی داره برف میاد. منم اصلا ً فکر نمی کردم و چتر و کلاه هیچی نداشتم و تازه موهام رو هم صاف کرده بودم و یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بودم (البته باید تیپ جیگرم رو می دیدین!!!!!!!! من لباسم بلوز دامن بود و چون سرد بود همینطوری سریع یه شلوار هم پوشیدم گفتم پالتون بلند ِ دامنم دیده نمی شه ولی فکر پا بلند کردن و سوار اتوبوس شدنم رو نکرده بودن که دامن قهوه ای با شلوار و پالتو مشکی غوغاییست!) خلاصه رسیدیم و دیدیم دم در کارت می بینن (هم دانشجویی هم شناسایی که معلوم شه بالای نوزده هستیم) من که برده بودم ولی ساناز نداشت. همینطوری هم دم در اکیپ اکیپ واستاده بودن و تو هر اکیپی یه نفر نداشت. خلاصه یکی از بچه های ماه دانشگاه ( این پسر یه مدل هایی عجیب غریب مهربون ِ) با چند تا از بچه ها رفتن که اونا کارت بیارن. هوا هم افتضاح به معنای واقعی. اینا که رسیدن دیدم همه ولو و عین گچ بودن. پسر گل ِ اومد جلو گفت مگنولی دو بار با ماشین چرخیدیم دور خودمون! منم همش متعجب بودم که چرا اینا انقد کولی بازی در میارن و حالا گذشت دیگه!!! ولی موقع برگشتن سرم اومد دو بــــــــــار!!! رفتیم اول ساناز رو برسونیم بعد من رو. تو اتوبان دو بار چرخی زدیم که نفس من در نمی اومد. بار دوم خیلی بدتر بود. ما با سرعت بیست رانندگی می کردیم و باید از این سر شهر به اون سر می رفتیم. تو اتوبانی چرخیدیم که وسط دو تا طرفش یه چاله عریض بود و ما نیم متر اون ور تر می رفتیم کامل چپ می کردیم. تمام راه فقط از خدا می خواستم سالم برسم خونه. تمام مدت فکر می کردم من اگه یه چیزیم بشه ساعت چهار صبح که ما اینجا گیر کردیم مامانم چیکار کنه. یکی از بچه ها می خندید می گفت من شبیه لامپ مهتابی شدم ازبس رنگم پرید ِ. خلاصه که وحشتناک بود...

یه ده خطی غر زدم که شانس آوردین سانسور شد.

سال نو همتون مبارک و ایشالا سال خوبی داشته باشین.


Saturday, January 27, 2007

دلم گرفت یهو

بعد از قرنی سلام.
من خوبم...
گفتم تا قبل اینکه کل تایپ فارسی یادم بره و دوباره ساعت ها بشینم و بال بال بزنم تا دو خط تایپ کنم بیام بگم که من دیگه نمی نویسم. البته یه کم تابلو بود با این تاخیر زیادم ولی خب گفتم بگم بهتر ِ.
دیگه نوشتنم نمیاد ،یعنی نوشتن تو وبلاگم نمی یاد. هی خودم رو سانسور می کنم هی نگرانم چیزی نگم کسی ناراحت شه و هی مجبورم صبر کنم آخر هفته شه به اینترنت دسترسی پیدا کنم هم حرفام یادم میره هم حس و حال اون مطلبم می ره. در نتیجه دوباره رفتم رو کاغذ.
اینجا رو خیلی دوست دارم. دلم شدیدا ً براش تنگ می شه. الان پاکش نمی کنم چون برای درست کردم تاریخ نوشته هام که سیوشون کردم احتیاج به اینجا دارم ولی وقتی وقت کردم و تنبلی رو گذاشتم کنار این کار رو هم می کنم.

به همتون سر می زنم و اگه کامنت نمی ذارم دلیل بر بی معرفتیم نیست. دلم تنگ می شـــــــــــــــــــــــه...